جای یک اتفاق!
زندگی بیاتفاق است، این حرف جدیدی نیست. خیلی وقت است که میخوانیمش، میشنویم و کمکم درکش میکنیم. از خواب پا شدنها و دوباره به خواب رفتنها، تاکسی سوار شدنها و تحمل جیغ جیغ صدای مجری زن رادیو که مشغول حلقآویز کردن خودش است تا من و شما را شیر فهم کند بین شکلات و مشکلات فقط یک میم فرق است، (باور کنید این یکی را چند باری خودم با گوشهایم شنیدهام)، در ترافیک ماندن و با چند نفری سر نابهنجار و بیقاعده بودنشان در افتادن، تبدیل به عادت هر روزهیمان شده است. گاهی در این بیاتفاقی تصمیم میگیریم خودمان را سورپرایز کنیم، (تناقض را که میبینید، تصمیم میگیریم خودمان را ...) ناغافل به جای اینکه مثلاً، مثل هر روز پارکوی از اتوبوس پیاده شویم، اجازه میدهیم اتوبوس ما را با خودش به تجریش ببرد. آن روز به خودت فرصت میدهی رهاتر و یلهتر از هر وقت دیگری بچرخی، بچری، به دنبال یک اتفاق. مثل یک ماهیگیر ناوارد، قلابت را ول میکنی، نگاهت بارها به نگاههای یله گره میخورد، پارهاش میکنی، از کنار هم میگذریم. شب شده است، به خانه برمیگردی. به خانه میرسی، در جایگاهت فرو میروی، مدتهاست چرم تکیهگاههای تکراریمان کدر شده است. صبح میشود، دوباره. محل کار، درس و دانشگاه و یا خانه خالی و در و دیوارهای پر مدعایش به ما هجوم میآورند. معمولاً آدمهای موفقی هستیم، در کار، درس، زندگی، همسر خوبی داریم، دوستانمان خوبند، با هم چای میخوریم، میخندیم، خوش میگذارانیم، اما همیشه جای یک چیز خالی است، جای یک اتفاق.
***
هر کس یک جور تعریفش میکند، همان چیزی که بعدها از آن به عنوان دلیل سینمایی شدنمان یاد میکنیم. اما به نظر میرسد، در همه احوال، سینما میتواند پناهگاهی باشد برای تمام این بیاتفاقیها و پاسخی باشد برای این دنیای پر هیاهوی بیصدا. پناهگاهی را برای خودت میسازی و ساعاتی را در امانش لم میدهی. تکیه میدهی بر صندلی سینما، در تاریکی و تنهایی، چشمان خسته و جستجوگرت را باز میکنی؛ برایت شروع میکند و داستانش را میگوید. شاید اوایلش گوش سپردن و دیدن این قصههای عجیب و نامتعارف سخت باشد، پوسخند میزنی که مسخره است. مسخره است، یعنی غیر واقعی است، یعنی چقدر من نمیتوانم با اصول و منطق هر روزهام آن را درک کنم. در همین لحظات است که اگر یاد بگیریم به سینما و داستانش گوش دهیم، اتفاق متولد میشود. سینما عادت چشمانمان را بر هم میزند، عادات حسیمان را. و چه غنیمتی است این بر هم زدن. بعد از چندی فیلمها، شخصیتها و موسیقیها سر میخورند و وارد زندگیمان میشوند. آمیلی را در همان خوارو بار فروشی محلمان میبینیم، دارد انگشتهایش را در کیسه لوبیا فرو میکند؛ چشمان سیاهش میدرخشد. بابل و موسیقی حیرتانگیزش تم تک لحظههای زیادی از روزمرگیمان را مینوازد. اشکهای جیم کری در «درخشش ابدی یک ذهن پاک»، وقتی نوار کاست را از پنجره ماشین بیرون پرت میکند. افیلیا در هزارتوی پان، زمانی که از دریچهای که با گچ، کف اتاق کشیده است وارد اتاق زیر زمین میشود و عهد کرده است که دست به میز رنگارنگ پیش رویش نزند. نمیتواند تحمل کند، یک دانه انگور برمیدارد، فرشتهها پر و بال میزنند که آن را در دهانش نگذارد، گوش نمیدهد و هیولا زنده میشود، چشمانش را از ظرف پیش رویش برمیدارد و در دستانش جاسازی میکند، و به دنبال افیلیا میافتد. کدام اینها باور کردنیاند! اما من نمیدانم چرا بعد از دیدنشان، هر وقت میخواهم گناه کنم، صدای همان فرشتگانی که برای افیلیا بال بال میزدند در گوشم میپیچد، صدایشان یادتان هست؟
