تبليغاتX
گذر لوطی صالح

گذر لوطی صالح

روزهای یخ زده ام در دانشگاه تهران!

گذشته ها از هر رنگ و بویی که باشند برای هر انسانی یک خاصیت مشترک دارند و آن اینکه در آینده یخ می زنند و به آسانی هم آب نمی شوند.من این یخ های آب نشدنی را به خاطرات شبیه می دانم.این روزها احساس می کنم که خاطرات دوران دانشجویی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران دیگر یخ زده اند و به این فکر افتادم تا کمی روایت کنم از آنچه در آن سال ها برایم خاطره شد.خاطراتی که حتی ثانیه ای از آن برایم تلخ یا ترش نبود مگر معدودی که آن هم به نظرم کمی بی مزه بود.شاید همین بی مزه گی های برخی تجربه ها از جمله حضور در تشکل های دانشجویی بود که سبب شد تا بنویسم.روزهای آشنایی و آب بندی شدن دوستی ها و رفاقتَ های دانشجویی طعم عسلی بود که حالا حالا ها آن را فراموش نمی کنم.اگرچه حدودا سه سال است که دیگر از دانشکده خداحافظی کرده ام اما دوستی هایم با دوستان سابق دانشگاهی و اساتید، چه بسا بیشتر و محکم تر از دوران حضورم در دانشگاه شده است.

سال ۸۱ وارد دانشگاه شدم.تنها نبودم که هیچ، تقریبا شش نفری بودیم که هم کلاسی دبیرستانی بودیم.دانشگاه هم که شروع شد با هم ماندیم.گرایش بیشتر ما هم به جهت محیطی که قبلا در آن قرار داشتیم و هم روحیات درونی بچه ها،این نبود که خیلی از فضای دانشگاه شوکه شویم.علتش را زیاد یادم نیست اما روزهایمان را با اتاق کوچکی در کنار نمازخانه دانشکده شروع کردیم که آنجا شده بود پاتوق برای ما و بسیج برای برخی دیگر که من هم کم کم وارد تشکیلات بسیج دانشکده شدم.صادق مسئول وقت بسیج و آدم شناخته شده ای بود که یادم می آید روزی برای جمع و جور کردن و مشارکت در یک نشریه با من صحبت کرد و من هم قبول کردم که همکاری کنم.انصافا یک همکاری صمیمانه و قلبی بود.صادق واقعا دوست داشتنی و بی ریا بود که البته الان هم همینطور است.خالصانه برای یک عقیده کار می کرد و زیاد هم در بند تشریفات جایگاه و سازمانی اش نبود.تقریبا کمتر از یکسال را در بسیج گذراندم و رویش هم که نشریه تشکیلات بود بیرون آمد.من هم مقاله ای نوشته بودم که به بررسی نظرات آوینی در حوزه روشنفکری مربوط می شد.در آن روزها از فضای دانشکده دور بودم و تقریبا با  کسی غیر از دوستان سابق و بعضا جدید ارتباطی نداشتم.حتی همکلاسی هایم را هم نمی شناختم.

بعد از رویش ارتباطم با بسیج کم شد و این ناشی از ورود به تجربه ای دیگر از کار تشکیلاتی و استدلالی مبنی بر ضرورت شکلی دیگر از فعالیت دانشجویی بود.با خانه نو اندیشان از طریق یکی از بچه های مذهبی دانشکده آشنا شده بودم و کمی پیش از من محمدرضا در آنجا مستقرشده بود.در دانشکده ما غیر از بسیج و انجمن اسلامی دو تشکل دیگر هم بودند که یکی از آنها(خانه نو اندیشان) تقریبا هیچ فعالیت سیاسی نداشت و تعریف خاصی از شرایط دانشگاه داشت که همین تعریف برای من جالب بود.این موضوع به معنای عدم دخالت در سیاست نبود بلکه اتفاقا دوستان ما در خانه در زمره انقلابی ترین و متعهد ترین افراد به نظام بودند اما در حوزه فعالیت دانشجویی قائل به شکل خاصی ازفعالیت فرهنگی بودند.تشکل دیگر هم جامعه فرهنگی بود که آنها هم اگرچه گرایشات سیاسی خاصی داشتند اما در یک فضای فرهنگی نسبتا نخبه گرا و محدود تنفس می کردند.وارد خانه نو اندیشان شدم که چند سال قبل از آن با همکاری و مشارکت برخی از دانشجویان مذهبی و حتی حزب اللهی آغاز به کار کرده بود.

خانه نو اندیشان واقعا در فضای دانشکده علوم اجتماعی موفق ترین، جذاب ترین و پر محتوا ترین تشکل دانشجویی بود.چیزی که به وفور یافت می شد انرژی و توان بالای کار تشکیلاتی و جذب نیرو بود که تشکل های دیگردر این موارد زیر خط فقر بودند.روزهایی می شد که به طور همزمان درتالار شریعتی،ابن خلدون و اتاق خانه برنامه های نقد فیلم و داستان و سخنرانی برگزار می شد.من پس ازچند ماه مسئولیت اتاق آشنایی را به عهده گرفتم.اتاق آشنایی در زمینه جذب کار می کرد و اردوهای آشنایی را سامان دهی می کرد.ساختار تشکیلاتی خانه هم خیلی جالب بود که متشکل از دو شورای نیک رایان و نیک ورزان بود که حوزه کارهای اجرایی و تصمیم گیری های کلان را انجام می دادند. روزهای بسیار خوبی را پشت سر گذاشتیم.سال بعد هم با کمی تغییرات از جمله ورود دبیر جدید خانه و تیم اجرایی تازه نفس تر به همین شکل گذشت ولی با برخی کج سلیقگی ها این روند در سومین سال حضور ما به مشکلاتی اساسی برخورد کرد.واقعا تیم ما که مجموعه اجرایی بودیم هم در زمان دبیری م.آ و ن.و (خودشان می دانند) عالی و کاملا هماهنگ بود.با ورود دبیر جدید خانه کم کم کارشکنی های دبیرکل وقت خانه آغاز شد.در ابتدا موضع صریحی نداشتیم ولی پس از مدتی موضعمان را روشن اعلام کردیم.من و محمد رضا تقریبا به عنوان اولین مخالفین دبیرکل وقت شناخته شدیم و نسبت به جهت گیری های خام و بعضا مغرضانه وی واکنش نشان دادیم.حرف اصلی هم این بود که نباید از احساسات عده ای با عنوان فعالیت دانشجویی سو استفاده شود و عده ای در پوشش خانه به فعالیت اقتصادی بپردازند.بعدها معلوم شد که اینها درپی ایجاد کارتل نو اندیشان هستند و نه خانه نواندیشان چراکه موقعیت خانه چنان ممتاز بود که کشش هر گونه فعالیتی را داشت و این جو برخی را به طمع ورزی کشانده بود.دبیرکل آرام آرام شروع به پذیرش طرح های پژوهشی کرد در حالیکه بدنه اجرایی خانه از این روند کاملا بی خبر بودند و کار تا جایی پیش رفت که در آستانه انتخاب مجلس هفتم چند روزنامه عصر از جمله کیهان با تیتر قابل توجهی خبر از نظر سنجی مرکز مطالعات خانه نو اندییشان دادند که اغاز شکاف تشکیلاتی میان ما بود.این حرکت مخفیانه چنان بود که حتی برخی نیروهای مسئله دار با شخص دبیرکل(مسئله ای که ناشی از توقیف یکی از نشریات خانه بود) را هم به واسطه پول به یک هم پیمانی کشانده بود.

اساس اختلاف دروااقع تفاوت در نوع نگاه بود.حرف ما این بود که با این شرایط ادامه حیات خانه امکان پذیر نیست ولی شخص دبیرکل و دوستانشان ایستادگی کردند.ما در شورای اجرای خانه بحث از انحلال کردیم ولی نظر دبیرکل این بود که خانه به مسیر خود ادامه خواهد داد و مشکل متوجه شورای اجرایی است.ما نیز دیگر نمی توانستیم با شرایط جدید کنار بیاییم و تقریبا کنار کشیدیم.این را من نمی گویم چرا که کاملا مشهود بود پس از ما و تیم اجریی ما به سر پرستی ن.و ،خانه دیگر نفس نکشید.آن قدر نفس مصنوعی دادند تا اینکه چندی پیش منحل شد.خانه در فضای دانشگاه تهران طرحی نو در انداخته بود که اگر ادامه می یافت فضای فرهنگی کشور را تحت تاثیر قرار می داد.نمی دانم اما شاید خاطرات حضور در خانه درزمره بی مزه ترین روزها بود برخی اوقات هم به تلخی زد.خلاصه با ناراحتی و البته سربلند و با عزت از خانه بیرون آمدیم و دیگر خبری نداشتم تا چندی قبل که مرگ خانه را اعلام کردند.برایم خیلی درد  ناک بود.خانه را به سرطانی دچار کردند که ما نسبت به آن هشدار داده بودیم.پس از آن هم حدود کمتر یک سال بعد فارغ التحصیل شدم و رفتم.البته روزهای پس از خانه دیگر فراغت بیشتری داشتیم و بیشتر به رفاقت هایم پرداختم.فرصتی هم شده بود تا با هم کلاسی هایم بیشتردر ارتباط باشم و کمی هم به عواطف جامانده ام بپردازم که انها همان است که به نظرم شیرین و خاطره انگیز است و اگر روزی تمایلی به دانشکده رفتن داشته باشم بیشتر مربوط به روزهای دوستی و آشنایی است و نه درب بسته شده خانه نواندیشان.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:29  توسط صالح  | 

مشکل انتقال فرهنگ مقاومت و ایثار در ایران!

این ترم که در واقع ترم آخر ما در دوره ارشد محسوب می شود درسی داریم با عنوان بررسی جنبش های اسلامی معاصر در جهان اسلام که درس جالب و پویایی به نظر می رسد.امروز بحث اصلی مربوط به فلسطین و تحلیل وضعیت سیاسی جنبش فتح و حماس بود که در لا به لای آن به واکنش ها و سیاست های اسراییل هم پرداخته می شد.خوب طبیعتا موضع من و امثال من صحه گذاشتن بر غاصب بودن رژیم اسراییل و روند رو به نابودی این رژیم جعلی بود و در این رابطه هم بحث می کردیم.اما نکته جالب این بود که برخی به دفاع از موجودیت اسراییل و اراضی ۱۹۴۸ و جنگ شش روزه ۱۹۶۷ و نهایتا موجودیت اسراییل پرداختند.استاد ما که انصافا در این حوزه صاحب نظر است شاخ در آورده بود که اینها دانشجویان دانشگاهی هستند که با فیلتر مصاحبه های سیاسی،عقیدتی و اخلاقی وارد دانشگاه شده اند.حتی وقتی درباره جنگ اسراییل با حزب الله و شکسته شدن اسطوره اسراییل(قهر جیش الذی لا یقهر:مضمون بسیار جالبی که اعراب آن را نقل می کردند) بحث شد ایران را متهم به حمایت از حزب الله می کردند.احساسم این بود که شاید بغضی نسبت به مواضع احمدی نژاد دارند که این گونه حرف زدند.خلاصه با تلاش دیگر دوستان بحث را کاملا منطقی و از فروپاشی امپراطوری عثمانی و توافق پنهانی بریتانیا و فرانسه بر اراضی مسلمین آغاز کردیم و تا امروز ادامه دادیم.دفاع کردم از نظر امام مبنی بر حذف اسراییل از صحنه روزگار و اینکه امام بر خلاف احمدی نژاد این حرف را برای تبلیغات نزد و ایشان واقعا نگران فلسطین بودند و اینکه اسراییل امروز دیگر وزن نظامی و سیاسی خود را از دست داده و خودشان به این امر معترف هستند.حتی اینکه اصل هولوکاست را هم نمی شود انکار کرد اما می توان این گونه سوال کرد که چرا تاوان این کشتار یهودیان را مردم فلسطین باید بپردازند؟آرام آرام بحث نرم شد و در آخر معلوم شد که بندگان خدا احساس می کردند که اگر نسبت به فلسطین و حزب الله تعصب داشته باشند شاید به شکلی ناخودآگاه به دفاع از احمدی نژاد پرداخته اند.این هم از برکات احمدی نژادی شدن تحلیل های سیاسی است که بعضا برخی از بغض احمدی نژاد به حب اسراییل روی می آورند در حالیکه در اصل این گونه نیست.البته این دیدگاهها در ایران بیشتر دیده می شود و در غرب برعکس، احمدی نژاد را پیشتاز مبارزه با اسراییل تلقی می کنند.شاید این هم علتی باشد که وی در غرب محبوبیت بیشتری نسبت به ایران دارد و انکه احمدی نژاد در ایران تبدیل به مانعی شده است بری انتقال فرهنگ مقاومت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:33  توسط صالح  | 

به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !

دوشنبه صبح درست وسط هفته رفتم کوه که البته تنها نبودم و بر اساس قاعده عام توفیق اجباری توسط برخی دوستان مدرسه سر از دارآباد در آوردیم. سمت دار آباد خیلی وقت بود که نرفته بودم.محیط هم به جهت فیزیکی و هم به لحاظ روانی کثیف بود.بد نبست که برخی بر روی آشغال های رها شده روی زمین در محیط کوههای شمال تهران یک تحلیل محتوایی داشته باشند.بعضا آشغال های جالبی دیده می شود.(زیاد به این جمله فکر نکنید یعنی اگر با یک بار خواندن نگرفتید رد شوید) فضای عمومی هم پیاده بود.خیلی جاها باید با اصطلاح مرسوم یالله به مسیر ادامه داد وگرنه ....بی خیال(تجسس درزندگی خصوصی مردم خوب نیست).حالا اینها زیاد مهم نیست.بیشتر کیف کردم از استفاده از محیطی به دور از آلودگی و سرو صدا و بعضی جاها هم صدای آرام و بی رمق آب جاری در جویبارهای خشکیده که بسیار مغتنم بود.آن قدر مشغول کارهای روزمره و درس و مشق شدم که اگر چنین فرصت هایی دست دهد کلی خوشحال می شوم.در مجموع بسیار خوب و نشاط انگیز بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:14  توسط صالح  | 

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم!

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

 

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

 

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جانی خویشم

 

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

 

هر چند امین٬ بسته دنیا نیم اما

دل‌بسته یاران خراسانی خویشم

سروده بالا مربوط به آیه الله خامنه ای است.هفته پیش از یکی دوستان شنیدم و کلی لذت بردم.بیتی را که برجسته کردم فوق العاده است.اهل شعری می گفت این مضمون در هیج اثری دیده نشده است.بسیار بسیار زیباست.حیفم آمد که در اینجا ننویسم.

یا علی مدد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:14  توسط صالح  | 

شبی با روزهای مدرسه!

چند روز پش یکی از دوستان دبیرستان که مدت ها نه صدای او را شنیده بودم و نه او را دیده بودم تماس گرفت و گفت که دوشنبه برنامه افطاری دوره هفت دبیرستان فرهنگ است و خلاصه گفت که سعی کنم باشم.من هم بر طبق این خبر و پس از سال ها دوری از جو دبیرستان فرهنگ و بیشتر ملاقات با دوستان دوران دبیرستان دیشب به مدرسه رفتم.بیشتر از همه یاد افکار و آرزوهای دورانی بودم که در پشت صندلی های فرسوده فرهنگ روزهایم را می گذراندم.روزهایی که حتی فکر کردن به آن نیز برایم لذت بخش بود.روزهایی که با خیالم عاشقانه بودم و روزهایی که فکر می کردم همیشه دبیرستانی خواهم بود.فرهنگ خانه ما شده بود اگرچه کمی در خانه خود غریبه بودیم درست مثل امروز، اما دوستش داشتیم.

اردیبهشتی بود که سال اول دبیرستان بودم و با لباس ورزشی در نمایشگاه کتاب،دکتر حداد را کاملا اتفاقی دیدم.آن روزها دکتر را شاید زیاد نمی شناختم و بیشتر در نقش یک فعال در حوزه آموزش و پرورش و نهایتا رییس فرهنگستان زبان فارسی و نه مانند امروز که...

به ایشان گفتم که می خواهم به دبیرستان فرهنگ بیایم و رفتار پر مهر ایشان را هم نیز فراموش نمی کنم که کلی مرا تشویق کرد که علوم انسانی از بهترین گرایش هایی است که مثلا نوجوانی مثل من می  تواند انتخاب کند.

اوایل تیر بود که به مدرسه مراجعه کردیم و آغاز روال ثبت نام در دبیرستان فرهنگ.شرط معدل را داشتم اما مسئله مصاحبه بود که باید آن را طی می کردم.زیاد از سوال های روز مصاحبه یادم نمی آید اما بعضی از آنها را فراموش نکردم.

ــ آیا در منزل ویدئو دارید؟(مصاحبه چی اگر یک بار انفجار اطلاعات سید مرتضی آوینی را خوانده بود این سوال را نمی کرد)

ــ عادت به نماز جمعه رفتن داری؟

ــ ائمه جمعه تهران را تا یک ماه اخیر نام ببر..

ــ عمده مسائل سیاسی مطرح در فضای جامعه چیست؟

ــ از سروش هر چه می دانی توضیح بده..(دقیقا مانند بازجویی در زندان)

ــ از میان آقایان شهید بهشتی،کرباسچی و بنی صدر کدام را بیشتر می شناسی؟

ــ مشخصا و صریح نظرت را در مورد ولایت فقیه بیان کن.(منظورش با آره یا نه)

ــ شرایط امر به معروف و نهی از منکر را توضیح بده...

 خیلی از سوال ها را لایی کشیدم و بیشتر به جهت مضحک بودنشان چرا که هر چه جواب می دادم  برداشت های گوناگونی را می طلبید.گذشت و من را پذیرفتند و وارد مدرسه شدم.مدرسه ای که بسیاری از موفقیت هایم را به آن مدیونم و نه به مسئولان آن.مدرسه ای که آشنایی با دوستانی را برایم رقم زد که همیشه در کنارم بودند.سه سال را با بهترین روزها گذراندم و کلی خاطره با معلم های دوست داشتنی که برایشان آرزوی سلامتی دارم.با ورود به دانشگاه (۱۳۸۱) بسیاری از رفاقت ها و صمیمیت های دوران دبیرستان کنار رفت و خیلی ناگهانی در شرایطی قرار گرفتم که برایم بسیار تازگی داشت.دوستی های دوران دانشگاه بسیار متفاوت از دوران دبیرستان بود.اختلاف نظرهای بیشتر سیاسی،بر دوستی ها و یکرنگی های دوران دبیرستان سایه افکند و طیف دوستانم گسترده شدند تا جایی که امروز به دبیرستان فرهنگی که همه دنیای ذهنی من بود،مانند یک جامعه کوچک و در حاشیه نگاه می کنم.روابطم در دانشگاه نیز بسیار متفاوت شد و گذراندن قریب به چهار سال از جوانی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هم جالب بود.روزهای سپری شده در دانشگاه تهران را نمی توانم با چند خط توضیح بدهم که اگر روزی وقت کنم آنها را می نویسم ولی تقریبا دوران دانشگاه هم شیرین بود.فقط نمی دانم این چه حکمتی در روزگار است که امروز هم خاطرات دوران دانشجوی ام را آرام آرام فراموش کردم و  دنیای من خلاصه شده  است به یک پایان نامه کارشناسی ارشد و آموزش به پنجاه و چند نفر دانش آموز کلاس چهارمی دوست داشتنی و نازنین و یک زندگی آرام که هر روزخدا را به خاطر این همه عنایت شکر می کنم.

القصه که شب خوبی بود اگرچه با برخی دوستان سابق احساس غریبگی می کردم.نمی دانم چرا ولی فکر کنم بیشتر به جهت شکاف های فکری بود.با چند نفری هم کمی بحث سیاسی کردم و کپ کردم که در این سال ها چه اتفاقی افتاده که برخی این قدر چرخش کرده اند.خلاصه که صد رحمت به صدای آمریکا و مجریانش که حرمت امام را در حد آقای خمینی نگه می دارند حتی به بهانه سیاست رسانه ایشان و شاید خوب نباشد که اینگونه بگویم اما بی رو دربایستی دبیرستان فرهنگ و خصوصا مدیریت خامش حد اقل در دوره ما حسابی گند زدند و صد هزار شکر که من نه در آن زمان و نه حالا در جرگه مقربان به درگاه نبودم.خیلی تعجب کردم که لایه های نزدیک به مدرسه امروز توهین به جمهوری اسلامی را فضیلت می دانند و اینها محصولات خالص نظام پرورشی مدرسه ای است که ادعای حزب اللهی پروری دارد.

فقط ملاقات با دوستان بهترین خاصیت افطاری شب گذشته بود.

همین!

بعد التحریر:

عید فطر بر همه دوستان مبارک و حقیر را هم از دعای خیر خویش بهره مند سازید.

عزت زیاد،ایام به کام

تا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:46  توسط صالح  | 

برای دکتر صدیق!

 

چند شب پیش یک اس ام اس دریافت کردم که نوشته بود فلان مطلب را در این وبلاگ بخوانید.خیلی تعجب کردم و بیشتر از آن کلی خوشحال شدم که صاحب وبلاگ کسی نیست جز دکتر صدیق عزیز خودمان که هیچ وقت از یاد ما نمی رود.اصلا کار به عنوان و محتوای آن ندارم اگرچه وبلاگ ایشان یک ساختار شکنی کاملا جسورانه و شجاعانه در حوزه تشریفات اساتید جامعه شناسی به شمار می آید.دکتر واقعا به دنبال نگاه زمینی به جامعه شناسی است و این را دانشجویانی که با ایشان کلاسی  گذرانده باشند خوب می دانند.اما اینکه چقدر می توانم در مورد دکتر صدیق بنویسم واقعا سخت است.ولی اگر کمی به سبک نگارش روزمره ایشان توجه کنیم و حتی اگر ایشان را هم ندیده باشیم به لطافت طبع و صمیمی بودن ایشان پی می بریم.دکتر صدیق روش تحقیق،صنعتی و انحرافات و ...حالا صفحه ای دیگر را برای ما باز کرده و به نظرم این بهترین تصویر از ایشان است.دکتر را همیشه گرم و مهربان و دوست داشتنی دیدم.نگاه خندان و پر مهرش در راهرو دانشکده فراموش نشدنی و کلی هم خاطره انگیز است.علاقه من به سینما باز هم مرا یک قدم به ایشان نزدیک کرد و چه روزهای شیرینی که با ایشان در مورد سینما بحث و جدل می کردیم.در دانشکده ای که حتی سلام کردن به برخی اساتید باید تابع روابط خاصی باشد،بسیاری از دانشجویان خود به خود جذب ایشان می شدند.دکتر مردمی ترین استاد دانشکده است.برایشان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و تبریک برای باز کردن منزلی جدید که انشالله هر روز ایشان را ملاقات کنیم و خدا کند که هیچ وقت از اینجا اسباب کشی نکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:48  توسط صالح  | 

دعا!

اللهم ان لم تکن غفرت لنا في ما مضي من شهر رمضان فاغفر لنا فيما بقي منه

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 19:5  توسط صالح  | 

پاییز!

                                  ای کاش عدالت رنگ خزان نگیرد 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:36  توسط صالح  |