تبليغاتX
گذر لوطی صالح

گذر لوطی صالح

یخ در بهشت!

هوا تابستانی و گرم و حوصله روزمره از حد خارج و نمی دانم چه کنم....امتحانات من هم از اول تیر تا یازدهم ادامه دارد.کلی کتاب و مقاله که باید بخوانم و البته تحقیق هایی که قول نگارش آنها را داده ام اما دریغ از یک خط که به هر حال باید تدبیری بیاندیشم.تا قبل از این سرگرم مدرسه بودم و نمی فهمیدم در اطراف چه می گذرد اما این چند هفته کامل مشغول درس های دانشگاه هستم.خیلی اوقات هم اسیر اینترنت و ولگردی (وبگردی) هستم.به دنبال فیکس کردن یک برنامه ورزشی منظم هستم که انشاالله در چند روز آینده به سامان می رسد و تا حدودی هم به وضعیت جسمانی برسیم تا خدای ناکرده آسیبی نبیند.القصه که باید برنامه هایم را تابستانیزه کنم.همین چند روز اخیر هم نیز یادداشت کوتاهی برای تابناک نوشتم در مورد ترورهای خیابانی سال ۶۰ که از سی خرداد آغاز شد و نقش گروهک منافقین در سازماندهی این جنایات ضد ایرانی که در اینجا می توانید بخوانید.در این موضوع تحقیق و مطالعه زیادی کردم و تا حدودی به زوایای این واقعه و تشکلات منافقین نسبتا آگاهی دارم.این مسئله پیچیدگی بسیاری دارد و در مطلبی که نوشتم صرفا یک اشاره روایی کوتاه به این موضوع بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط صالح  | 

آقابودن یا صالح بودن!

سال گذشته (تحصیلی) برایم بسیار پر فایده و ثمر بخش بود. تجربه خوبی کسب کردم که احساس می کنم بودن و نبودنش برایم تفاوت بسیار داشت.بعضی اوقات به نظر می رسد برخی کارها چندان قرار نیست وزنی داشته باشد و بتواند انسان را تحت الشعاع خود قرار دهد.برای من درس دادن در مدرسه تا پیش از این تجربه، این گونه بود.برای اولین بار و اولین سال در یکی از مدارس نسبتا شناخته شده تهران مشغول به تدریس شدم.کلاس چهارم دبستان و درس فارسی و املا و مواجهه با نوعی از واقعیت اجتماعی که فقط نظریه اش را خوانده بودم.مواجهه با نسلی که زمین تا آسمان با خودم فرق داشتند.این تفاوت نسلی واقعا از زمین تا آسمان است.محمدرضا که همکار من بود خوب می داند منظورم چیست.نمی دانم از کجا و چگونه شد که اسم من در همان روزهای اول لو رفت.یعنی بچه ها فهمیدند که آن آقایی که سر کلاس فارسی تدریس می کند اسمش صالح است.ابتدا فکر می کردم که همه اقتدار و منزلت معلمی به باد رفت و این ناشی از این ذهنیت بود که فکر می کردم معلمی یعنی اعمال اقتدار و...موضعی نگرفتم و این فرصت را به بهانه ای برای همرنگ شدن تبدیل کردم تا بچه ها را بهتر بشناسم.کمی بعد لذت می بردم که مرا "آقا"صدا نمی زنند.البته نه همه بچه ها،اما همان هایی هم که اسم مرا صدا می زدند لذت می بردم.صالح بودن بسیار زیباتر از آقا بودن است.خیلی از بچه ها برایم نامه نوشتند.برای بعضی هم در دفتر خاطراتشان یادگاری نوشتم. هیچ سال تحصیلی برایم به این اندازه دوست داشتنی نبود.این روزهای سپری شده بی شک برایم خاطره خواهد شد.روزهایم را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط صالح  | 

امید و دلواپسی!

امید و دلواپسی مجموعه خاطرات حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی در سال هزار و سیصد و شصت و چهار و در بحبوحه جنگ است که در حوزه مسائل سیاسی سندی ارزشمند تلقی می شود.این کتاب را دیروز من و محمدرضا از آقای هاشمی رفسنجانی هدیه گرفتیم.بخش هایی از روزمره های ایشان را خواندم که بسیار جالب بود.بیشتر موضوعات متمرکز بر تحولات جنگ و تصمیمات سیاسی در این موضوع است.داستان مک فارلین،قائم مقامی آقای منتظری،سفرهای خارجی،احداث مترو در تهران،دانشگاه آزاد و اختلافات مهندس موسوی با آقای خامنه ای نیز موضوعات دیگری است که در این مجموعه به آن اشاره شده است.در نمایشگاه کتاب امسال ظاهرا در مدت سه روز تمام شد و استقبال زیادی از آن شد.قبلا در خبرها خوانده بودم برای اخذ مجوز انتشار آن مشکلاتی ایجاد شده بود که با همکاری دفتر رهبری و دفتر نشر آثار حضرت امام این مسئله برطرف شد.به هر حال بحران روایت های زیست شده(اسناد دست اول) در انقلاب اسلامی مسئله ای جدی است که باید موانع آن برطرف شود در حالیکه روایت های بازگو شده فراوان به چشم می خورد که البته ارزش سندی بالایی هم ندارد.به نظرم عمده ترین اهمیت این اثر در دست اول بودن آن است.

                                                          

 

                                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط صالح  | 

خیمه شب بازی!

چند روز پیش از یکی از دوستان دبیرستان ایمیلی دریافت کردم که بسیار جالب بود.یک متن پی دی اف مربوط به نوشته ای از خانم فاطمه صادقی عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی که دکترای علوم سیاسی خود را از دانشگاه تهران گرفته اند و تا حدودی نیز بزرگ شده آلمان هستند.جنسیت،ناسیونالیسم و تجدد در ایران(دوره او پهلوی) در واقع پایان نامه دکترای وی است که انتشارات قصیده سرا آن را در قالب کتاب وارد بازار کرده است.عنوان مطلب این بود که "چرا به حجاب اجباری نه می گویم"مطالب نسبتا تند و خارج از چارچوبی را مطرح کرده بود که کمی متعجب شدم.متن نوشته شامل مباحث نظری در باب حجاب و تجربیات نویسنده و سرکوب های دوران کودکی می باشد که همواره حجاب برایش به عنوان یک مسئله مطرح بوده است.حجاب را مربوط به قدرت می داند که نسبتی با دین و اخلاق ندارد.از امثال صدیقه دولت آبادی و محترم اسکندری تجلیل می کند.انتقادهای سختی هم به نظرات مرحوم مطهری وارد کرده که در مجموع متن تندی به نظر می رسد.اما اینها همه مقدمه بود.اصل مطلب و مسئله اساسی این است که بدانیم فاطمه صادقی دختر مرحوم آیت الله صادق خلخالی معروف است.ای کاش مسئله حجاب را با پدرش نیز در میان می گذاشت.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:3  توسط صالح  |