تبليغاتX
گذر لوطی صالح

گذر لوطی صالح

ما...!

   ما راویان قصه های رفته از یادیم

                                             با صدایی بس رساتر زانچه بیرون آید از سینه

می گوییم       

                    کس به چیزی یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را

چون

                   ما ناظران شاهدان رفته در خاکیم..

                            

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:7  توسط صالح  | 

طوفان دیگری در راه است!

"یه چیزی رو یواشکی بهت می گم....

به نظر من خدا بعضی کفتراشو که خیلی دوست داره،بهشون رخصت می ده که یه چند صباحی برن و سرو گوشی بجنبونن،چهارتا دون از زباله دون بخورن،صابون یه صیادی به تنشون بخوره،سنگ بچه هایی زخمی شون بکنه،سوز سرمایی تنشونو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه،که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.اینا وقتی برمی گردن،دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم هم نمی خورن"

 

میخکوب شدم.جم هم نخوردم...!از صبح تا بعداز ظهر همه داستان را بلعیدم ولی سیر نشدم.عنوان پست،نام رمان جدید سید مهدی شجاعی،هنرمند شریف و خوش نامی است که تازه این داستان را روانه بازار کرده است.جذابیت داستان از همان نوشته های نخست خود را رو می کند.این چهارصد صفحه را باید با دل خواند و نه با منطق جامعه شناختی.دلی که توانایی پرواز داشته باشد.امروز در لس آنجلس باشد و روزی دیگر در اهواز و یا گذر لوطی صالح...!به واقع که این کتاب مانیفست سید مهدی است و اصلا هم بیراه نیست.کتاب از ده فصل مجزا تشکیل شده است.از باد شروع می شود و به رنگین کمان ختم می شود.باد..رعدوبرق..تگرگ..طوفان..باران..سیل..ابرهای متراکم..رگبار پراکنده..طوفان دیگر..رنگین کمان.در "رگبارهای پراکنده" بارها بغض کردم ولی ادامه دادم.رگبارهای پراکنده مکاتبات بندگان خوب و دوست داشتنی خداست.کمال و مازی جون که خدا از همان اول مصصم بوده که این دو را به بلندی برساند.

"از خدا ممنون بودم و هستم که این همه سال،امانتی به این ارزش و عظمت را در اختیار من گذاشت و بهره های بیکرانش را نصیبم ساخت.در حالیکه من نه طلبی از خدا داشتم و نه لیاقت همدمی با موجودی به این طراوت و لطافت"

"کمال آرزوها و آمال من!

مطمئن باش به درستی راهی که انتخاب کرده ای و استوار و ثابت قدم پیش برو!"

در "طوفان دیگر" گریه کردم ولی باز هم ادامه دادم.

"جلوی خودتونو نگیرین حاجی!بذارین گریه بیاد اگه می خواد بیاد.فکر کنم گریه واستون خوب باشه،بعد از اینهمه فشار روحی و عصبی...."

در "رنگین کمان" فقط زار زدم و همه چیز در همان خط اول تمام شد.

"بگذارید صریح و بی پرده بگویم...باور هر دوی شما این است که کمال به شهادت رسیده...."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:14  توسط صالح  | 

جشن خانه سينما!

شب گذشته جشن خانه سینما بود.من هم به همراه دوست همیشگی خود به شکل کاملا اتفاقی و در ساعات آغازین جشن از این خبر مطلع شدیم و به سمت سعد آباد رفتیم.من که آخر از این جشن های سینمايی چیزی سر در نیاوردم.نمی دانم چرا؟همیشه دعوا و جدال است.این سینما گران ما دائما در حال خاله بازی هستند.جشن هایشان هم همین طور است.آقای پرستویی همه کاره جشن امسال بود.دلم برایش سوخت.خستگی در چهره اش مشهود بود.خودش افتتاح کرد،خودش تنديس ها را اهدا مي كرد و خودش هم تشكر مي كرد.خلاصه كه سردي خاصي بر فضاي جشن حاكم بود.حيف شد يادي از سيد ابراهيم اصغرزاده نكردند.زماني كه ابراهيم در سانحه هوايي از دست رفت به نظرم چهره اول سينماي مستند و تجربي بود و انصافا نمونه ديگري از امثال حاتمي كيا ها بود.خدا رحمتش كند.ما هم شب خوبي را گذرانديم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:42  توسط صالح  | 

سفر!

اواخر هفته گذشته برای انجام چند خرده کاری به سمت اصفهان و شهرکرد و همینطور شهرها و روستاهای اطراف این دو استان رفتم.مدت سفر بسیار کوتاه بود ولی در همین مدت کم با مسائل مختلفی روبرو شدم که برایم تجربه ای مفید بود.حقیقتا در بسیاری از روستاها کمیته امداد امام بسیار تاثیر گزار عمل کرده است.یکی از مسوولین کمیته امداد در منطقه شهرکرد آمارهای موفقیت آمیزی از محرومیت زدایی در سال های پس از انقلاب می داد.در یکی از نوشته های آقای آوینی خوانده بودم که می گفت زمانی به این نتیجه رسیدیم که به همراه یکی از بچه هایی که تازه از کانادا آمده بود و سینما هم خوانده بود به مناطق محروم برویم و بیل بزنیم.با خودم فکر می کردم که اوایل انقلاب نگاه مردم به محرومین بیشتر از شرایط فعلی بوده و این موضوع البته علل مختلفی دارد.البته سفر من دلیل دیگری داشت ولی زندگی و امکانات مردم در روستاها خیلی برایم تازگی داشت .در مسیر برگشت و برای جلوگیری از بیکاری به نوشته های پشت اتوبوس ها و کامیون ها نگاه می کردم.این هم از بدی های جامعه شناسی است که انسان را تحریک می کند که در هر اموری فضولی بفرماید که مسلما این کار خوبی نیست.جملات و ترکیبات جالبی را دیدم.در میان اسامی بزرگان بیشتر از همه "یا ابالفضل"دیده می شد و در زمینه های دیگر تا دلتان بخواهد کلمات قصار که خیلی هم دوست داشتم مثلا احساس واقعی راننده ماشین را نسبت به این نوشته ها بدانم که خوب مقدور نبود.چند مورد از این نوشته ها را در پایین همین جا می توانید ببینید و کمی هم بخندید.یادداشتی هم نوشتم در مورد یازدهم ستامبر و پیامدهای آن برای دولت آمریکا که البته خنده دار نیست و در ابنجا و سایت بازتاب می توانید ملاحظه بفرمائید.در ادامه به جملات پایین هم توجه فرمائید.

مردی و مردانگی افسانه شد.....تو عزیز دلمی....الهی به امید تو....حسرت نخور باهاتم....چرا بی من؟...

بر جمال محمد صلوات...!

تا حق

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:22  توسط صالح  | 

حرف هاي شيشه اي!

چند ساعتي بود كه وبلاگ مي خواندم.تجربه جالبي است وقتي از كساني كه روزي با آنها به بهانه اي كه اصلا هم مهم نيست همراه بوده باشيم،خبري و يا رد پايي بدست آوريم.اين تجربه كاملا شخصي است و هر كسي در مواجهه با اين شرايط حس خاص خود را دارد.وبگردي از سرگرمي هايي است كه آدم را با خاطرات مختلفي روبرو مي كند آن زمان كه وبلاگ دوست و همكلاسي دوران دبستان و راهنمايي خود را پس از ساعت ها جستجو و جستجو و جستجو پيدا مي كنيم.به اين فكر مي كردم كه سبك نوشتنم در مقايسه با بيشتر وبلاگ هاي روزمره زياد خوب نيست.شايد هم خوب باشد اما فکر کنم بيشتر بوي عقب ماندگي مي دهد.انگار طوري مي نويسم كه متعلق به نسل گذشته ام و خيلي زود از قطار زمانه جا ماندم.وقتي احساس عقب ماندگي به آدم دست دهد ديگر حرفهايت را همه نمي فهمند و اين تازه آغاز سختي است.تقصير من نيست كه هنوز هم در خيابان هاي شهر و در دست نوشته هاي وبلاگي اين طرف و آن طرف به دنبال حاج كاظم مي گردم.حاج کاظم آژانس!عباس حیدری!اينجاست كه شايد بوي عقب ماندگي به مشام برسد.وبلاگ نويس خوبي نيستم اما هنوز عاشق حاج كاظم هستم.!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:26  توسط صالح  | 

سلام بر مهدی!

  السلام علی المهدی

                                       الذی وعد الله عزوجل به الامم

اعیاد باستانی و مذهبی در هر فرهنگی از تبار مشخصی برخوردار است و همین عنصر قدمت و دورنمای یک تبار مشخص سبب اصالت فرهنگی و همینطور شکل گیری سنت های اصیل می باشد.در حوزه فرهنگی مکتب شیعه،به سبب قداست منحصر به فرد ائمه معصومین اعیاد متعددي موجود است که هر یک یا به جهت رخدادی تاریخی و الهی مطرح است و یا به منظور ولادت آل الله که هر دو شاخص از اهمیت معنوی فراوانی برخوردار است.اعياد شعبانيه كانون اعياد و روزهاي زيباي شيعيان به شمار مي آيد كه هر يك آداب مذهبي خاص خود را مي طلبد.غرضم از نوشتن اين پست اشاره به دو نكته حساس است كه در پس زندگي امروز ما خود را بيشتر نمايان مي كند.نكته اول اينكه براي فرهنگ سازي و نهادينه ساختن اين اعياد كه به نوعي نشان از هويت ديني ايرانيان دارد بايد بيشتر كوشش شود و نكته دوم كه مهمتر به نظر مي رسد مربوط به پرهيز از مناسبت سازي و عيد سازي هاي كاذب براي جلب توجه جامعه به مقوله دين مي با شد.به هر حال حفظ سنت هاي باستاني و مذهبي واقعي بزرگترين رسالت تاريخي ايرانيان است كه بايد در ايفا نمودن آن تلاش كرد.ولادت حضرت قائم در كانون اعياد شيعيان قرار دارد كه در كشور ما همزمان با اين مناسبت جشن هاي متنوعي برگزار مي شود.حفظ اين اين سنت سبب ساز يك دلگرمي خاصي براي همه است.نيمه شعبان را دوست دارم چرا كه نشان از يك هويت فرهنگي است.به هر حال اين عيد سعيد را به همه دوستانم تبريك عرض مي كنم و انشاالله هر چه سريعتر زمينه ظهور حضرت فراهم آيد.دراين مورد یادداشتی نوشتم با عنوان هانري كربن و فلسفه انتظار كه در سايت آفتاب و بازتاب منتشر شد.در اين نوشته به نگاه هانري كربن فيلسوف و اسلام شناس فرانسوي به مفهوم فلسفه انتظار توجه مي شود.اين يادداشت را در ادامه مطلب هم قرار مي دهم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 22:52  توسط صالح  | 

کارشناسی ارشد!

بالاخره پس از گذشت چند ماه جواب نهایی کنکور ارشد اعلام شد و من هم تا حدودی از بلا تکلیفی در آمدم.در باب شرایطی که در این چند ماه به واسطه کنکور بر من گذشت گفتنی های زیادی دارم که می توانم بنویسم اما نیازمند جسارت و به تعبیری نوعی خود افشایی است که حقیقتا جسارتش را ندارم.خود افشایی مفهوم مهمی دارد و همینطور کاربرد فراوانی در حوزه ادبیات و اینکه همه می دانند چه مسئله حساسی به شمار می آید.یکی از دوستانم می گفت تنها یک داستان در ادبیات ما موجود است که به صراحت تمام به خود افشایی پرداخته و خودش را با جزئیات دقیق بر روی کاغذ افشا کرده است.نمی نویسم در چه کتابی ولی این مهارت متعلق به جلال آل احمد است.حالا بر گردم سر خانه اول که بگویم کنکور را خوب ندادم و بسیار نا امید از قبولی ولی عنایت خدا سبب شد تا این بار هم به نتیجه ای برسم اگر چه مطلوب نهایی من نیست.در رشته جامعه شناسی انقلاب در دانشگاه شاهد قبول شدم.این خبر را صادق هنردوست دوست دوران دبیرستان و رفیق گرمابه و گلستان و نیز دانشجوی رشته حقوق به صورت تلفنی به من داد. من هم فردای آن روز به خاطر تشکر پیش صادق رفتم.

همین...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:9  توسط صالح  |