شاهد تكرار مظلوميت علي در انتخابات رياستجمهوري هستيم. ده روز از انتخابات ميگذرد. احمدينژاد با 5/24 ميليون راي پيروزي شگفتآوري كسب كرده است، و البته مشاركت 40 ميليوني مردم، بيسابقهترين راي اعتماد به يك دولت در جمهوري اسلامي بوده است.
اين يعني احمدينژاد پاكترين و مطمئنترين رئيسدولتها در طول سيسال عمر جمهوري اسلامي، اما: هاشمي رفسنجاني، مافياي قدرت و ثروتش را از قبل از انتخابات به راه انداخت تا ملت را و نظام و اسلام را در صورت شكست ناپاكيها، تبعيضها، ثروتاندوزيها و قدرتمداريهاي خود و خانواده و مديرانش از پاي درآورد. چنين است كه خانواده او دست به جنايات خياباني زدند و خود او در مخفيگاه نظارهگر و فرمانده سياستهاي اين كارزار.
موسوي خون ريخت، چرا كه خونخوار شده است، از بغض عدالت و پاكي احمدينژاد.
كروبي و خاتمي به همراه او كاسههاي خون مردم را سر ميكشيدند، چرا كه از فرط كينه مردم به دليل آراي آنها به پاكي و صداقت احمدينژاد تشنه خون شدند.
لاريجاني و باهنر، فتنهگرانه به مصاف عدالت و پاكي آمدند تا دَينشان به هاشمي ادا كنند و البته در كارزار تباهيها با صداقتها شريك.
اما آنها نميدانند كه مردم، ميبينند، ميشنوند، ميفهمند، و در كارنامه آينده اين قدرتطلبان نمره ميگذارند. نمرههايي با كمي و فقط كمي فاصله با نمره هاشمي، موسوي و خاتمي. اين است راست ناراست، شريك و رفيق قافله چپ منحرف. الهي ما را قرار بده، غير مغضوبين و ضالين.
*منبع:انصار نیوز
نسبتا مدت زیادی شد که ننوشتم و البته دلیل موجه و مناسبی هم نداشت که بخواهم به آن بپردازم.تنها نکته ای که می توانم به آن اشاره کنم این است که کلا حضورم در فضای مجازی کم بود و این ممکن است تاثیر خود را بر ننوشتن در این صفحه گذاشته باشد.حتی با زهرا سفری هم رفتم که دوست داشتم چند خطی درباره اش بنویسم که باز هم نشد.چند ماه اخیر به شکل کاملا اساسی در گیر و پیگیر امور انتخاباتی بودم که حماسه مذکور هم تمام شد و رفت و ظاهرا ۴ سال دیگر احمدی نژاد رییس جمهور است.من که به او رای ندادم و از او خوشم هم نمی آید و اینکه چه خواهد شد هم زیاد مهم نیست.هفته گذشته هم پدر بزرگم به خاطر یک سری بیماری های سخت از دنیا رفتند تا خاطره دوران کودکی در منزل صمیمی و دوست داشتنی ایشان به همراه محبت های مادر بزرگ و دلگرمی های ایشان همگی به پایان برسد.اتفاق سختی بود.این روزها برای من فقط در کنار زهرا بودن است که بی رمقی،بی حوصلگی،نا امیدی از آینده،خستگی و ...را برایم بی معنی کرده است.سعی می کنم که بیشتر و بیشتر بنویسم.
جمعه گذشته به همراه زهرای عزیز(دوست و رفیق و همسرمهربان) به سمت کاشان حرکت کردیم تا در فصل گلاب گیری روستاهای اطراف کاشان و خصوصا قمصر تجربه ای جدید رابه ذهنمان بسپریم.اگرچه سفر کوتاهی بود اما بسیار مفرح و پر محتوا و همین طور لذت بخش بود.قمصر واقعا شلوغ بود اما کمی سحرخیزی ما سبب شد تا به شلوغی ها برنخوریم.من اولین بار بود که سمت کاشان و قمصر می رفتم اما زهرا ظاهرا سال اول دانشگاه به همراه دوره خودمان به کاشان و قمصر سفر کرده بودند.بعد از ظهر هم در فرصت باقی مانده به اطرف ابیانه رفتیم که آن جا هم نیز بسیار زیبا و تاریخی بود.مسیر هم پر بود از توریست هایی که البته بیشترشان داخلی بودند و برای تماشای جذابیت های کاشان راهی سفر شده بودند.
مدتی گذشت که ننوشتم و البته زیاد هم تقصیر من نبود.بخشی مربوط به اختلال فنی بلاگفا بود و بخشی هم به درگیری های ذهنی گذشت که خوب گذشت و الان هم دارد می گذرد.به هر حال آمدم و دوباره نوشتم.تا الان ننوشتن در اینجا برایم چندان قابل تصور نیست و برای همین هنوز هم دلبسته ام به همین یک صفحه و تا ببینیم خدا چه می خواهد.این روزها اخبار انتخابات را خیلی دقیق دنبال می کنم و با دوستان زیادی در ارتباط هستم.فکر می کنم شرایط مناسبی بر فضای مدیریتی کشور حاکم نیست و اکثرا هم با همین منطق نگران هستند و خواستار تغییر در این حوزه می باشند.زیاد قابل دفاع نیست که دستاورد سه دهه حیات انقلاب اسلامی که با خون شهدا حاصل شد با بی مسئولیتی و بی توجهی برخی تازه به دوران رسیده سیاسی که معلوم نیست عقبه رشادت هایشان به کجا می رسد،به بازیچه گرفته شود.انشاالله شرایط تغییر کند و بتوانیم به آینده امیدوار باشیم.
زندگی بیاتفاق است، این حرف جدیدی نیست. خیلی وقت است که میخوانیمش، میشنویم و کمکم درکش میکنیم. از خواب پا شدنها و دوباره به خواب رفتنها، تاکسی سوار شدنها و تحمل جیغ جیغ صدای مجری زن رادیو که مشغول حلقآویز کردن خودش است تا من و شما را شیر فهم کند بین شکلات و مشکلات فقط یک میم فرق است، (باور کنید این یکی را چند باری خودم با گوشهایم شنیدهام)، در ترافیک ماندن و با چند نفری سر نابهنجار و بیقاعده بودنشان در افتادن، تبدیل به عادت هر روزهیمان شده است. گاهی در این بیاتفاقی تصمیم میگیریم خودمان را سورپرایز کنیم، (تناقض را که میبینید، تصمیم میگیریم خودمان را ...) ناغافل به جای اینکه مثلاً، مثل هر روز پارکوی از اتوبوس پیاده شویم، اجازه میدهیم اتوبوس ما را با خودش به تجریش ببرد. آن روز به خودت فرصت میدهی رهاتر و یلهتر از هر وقت دیگری بچرخی، بچری، به دنبال یک اتفاق. مثل یک ماهیگیر ناوارد، قلابت را ول میکنی، نگاهت بارها به نگاههای یله گره میخورد، پارهاش میکنی، از کنار هم میگذریم. شب شده است، به خانه برمیگردی. به خانه میرسی، در جایگاهت فرو میروی، مدتهاست چرم تکیهگاههای تکراریمان کدر شده است. صبح میشود، دوباره. محل کار، درس و دانشگاه و یا خانه خالی و در و دیوارهای پر مدعایش به ما هجوم میآورند. معمولاً آدمهای موفقی هستیم، در کار، درس، زندگی، همسر خوبی داریم، دوستانمان خوبند، با هم چای میخوریم، میخندیم، خوش میگذارانیم، اما همیشه جای یک چیز خالی است، جای یک اتفاق.
***
هر کس یک جور تعریفش میکند، همان چیزی که بعدها از آن به عنوان دلیل سینمایی شدنمان یاد میکنیم. اما به نظر میرسد، در همه احوال، سینما میتواند پناهگاهی باشد برای تمام این بیاتفاقیها و پاسخی باشد برای این دنیای پر هیاهوی بیصدا. پناهگاهی را برای خودت میسازی و ساعاتی را در امانش لم میدهی. تکیه میدهی بر صندلی سینما، در تاریکی و تنهایی، چشمان خسته و جستجوگرت را باز میکنی؛ برایت شروع میکند و داستانش را میگوید. شاید اوایلش گوش سپردن و دیدن این قصههای عجیب و نامتعارف سخت باشد، پوسخند میزنی که مسخره است. مسخره است، یعنی غیر واقعی است، یعنی چقدر من نمیتوانم با اصول و منطق هر روزهام آن را درک کنم. در همین لحظات است که اگر یاد بگیریم به سینما و داستانش گوش دهیم، اتفاق متولد میشود. سینما عادت چشمانمان را بر هم میزند، عادات حسیمان را. و چه غنیمتی است این بر هم زدن. بعد از چندی فیلمها، شخصیتها و موسیقیها سر میخورند و وارد زندگیمان میشوند. آمیلی را در همان خوارو بار فروشی محلمان میبینیم، دارد انگشتهایش را در کیسه لوبیا فرو میکند؛ چشمان سیاهش میدرخشد. بابل و موسیقی حیرتانگیزش تم تک لحظههای زیادی از روزمرگیمان را مینوازد. اشکهای جیم کری در «درخشش ابدی یک ذهن پاک»، وقتی نوار کاست را از پنجره ماشین بیرون پرت میکند. افیلیا در هزارتوی پان، زمانی که از دریچهای که با گچ، کف اتاق کشیده است وارد اتاق زیر زمین میشود و عهد کرده است که دست به میز رنگارنگ پیش رویش نزند. نمیتواند تحمل کند، یک دانه انگور برمیدارد، فرشتهها پر و بال میزنند که آن را در دهانش نگذارد، گوش نمیدهد و هیولا زنده میشود، چشمانش را از ظرف پیش رویش برمیدارد و در دستانش جاسازی میکند، و به دنبال افیلیا میافتد. کدام اینها باور کردنیاند! اما من نمیدانم چرا بعد از دیدنشان، هر وقت میخواهم گناه کنم، صدای همان فرشتگانی که برای افیلیا بال بال میزدند در گوشم میپیچد، صدایشان یادتان هست؟
این دم آخر سال هشتاد و هفت حیفم آمد که چیزی ننویسم.این را کردم استثنا برای همه نوشته هایی که در این مدت ثبت موقت کردم و در اینجا قرارش ندادم.نه اینکه بخواهم فرار کنم از نگارش روزمره گی هایم بلکه می خواستم کمی نفس بکشم با شمیم و هوای تازه ای که لازمه اش یک قرار درونی بود.اینجا قرعه به نام ننوشتن افتاد و این یک اتفاق مبارک بود. سال هشتاد و هفت گذشت و تمام شد اما به قولی سال ها تمام نمی شود،آن که تمام می شود ما هستیم.من هم در سال گذشته کمی تمام شدم تا دوباره شروع کنم.شروعی یکباره و بی نظیر!
باری!
این نورس هستی بخش و روح افزا را به زینت مهر می آرایم و پیشکش همه دوستان عزیزم می کنم و برایشان سالی خوش آرزومندم.

