|
...اینجا گذری است بر گذار روزهایم و از خاطرات تا مخاطرات...
پس از سه روز خانه نشینی از شدت گرما بالاخره امروز از خانه بیرون زدم.اول تماس گرفتم با سجاد هرندی و در مورد یک کار تحقیقی صحبت کردم که چه منابعی را در زمینه این پژوهش می شناسد.کاری که این روزها مشغول آن هستم مربوط به مفهوم جهاد در اسلام است که در حوزه اندیشه سیاسی در اسلام معاصر می باشد.فرض اصلی من هم این است که جهاد،معادل تروریسم نیست و این چالش را در غرب پیگیری می کنم.(شاید پستی را بعدا در این مورد بنویسم)خدا کند چیز خوبی از آب در آید.سری به مدرسه زدم و یکی از بچه ها برایم نامه ای نوشته بود که بسیار جالب بود. عشق و نفرتش نسبت به من را از سیر تا پیاز توضیح داده بود و خوب الحمدلله که پایان کار با عشق تمام شد.بعد از ظهر هم قرار داشتم که با یکی ازدوستان و به پیشنهاد محمدرضا به جلسه راهبردی یکی از موسسات دولتی برویم که حدودا دو ساعت سر جلسه چرت زدم و هر از گاهی سری به نشانه حضور تکان می دادم.ساعت ۵ بعد از ظهر هم کارگاه آموزشی طرح درس داشتم که البته خیلی خوب و مفید بود.تا ساعت هشت طول کشید.خیابان ها امشب بسیار شلوغ بود.نیم ساعت است که به خانه رسیدم.کلا یادم رفته بود که امشب شب ولادت حضرت امیر است.انشالله بر همه دوستان مبارک باشدخصوصا دوستانی که پدر هستند. بی خیال! کلی نوشتم و پاک کردم... خسته از چند روز مطالعه فشرده در حوزه اندیشه سیاسی و فقه اسلامی و گیج و منگ از پیچیدگی مقدمه واجب،احکام ثانویه ظاهریه،مقبوله عمربن حنظله و اصول استحسان و استصلاح در وضع قوانین عرفی در حکومت اسلامی و علمانیت(بخوانید سکولاریسم) جامعه مسلمین پس از الغای خلافت عثمانی.....انصافا قاطی کردم.سریع امتحانم را نوشتم و اولین نفر از سر جلسه بلند شدم و سریع زدم بیرون تا از فضای یکنواخت اینچنینی فرار کنم و بی هیچ مقدمه و با بی اعتنایی به سید قطب و مودودی و ماوردی و عبد الرزاق و اقبال و رشید رضا،شیرجه زدم تو آب یخ و تا مغز استخوانم نفس کشید.
هوا تابستانی و گرم و حوصله روزمره از حد خارج و نمی دانم چه کنم....امتحانات من هم از اول تیر تا یازدهم ادامه دارد.کلی کتاب و مقاله که باید بخوانم و البته تحقیق هایی که قول نگارش آنها را داده ام اما دریغ از یک خط که به هر حال باید تدبیری بیاندیشم.تا قبل از این سرگرم مدرسه بودم و نمی فهمیدم در اطراف چه می گذرد اما این چند هفته کامل مشغول درس های دانشگاه هستم.خیلی اوقات هم اسیر اینترنت و ولگردی (وبگردی) هستم.به دنبال فیکس کردن یک برنامه ورزشی منظم هستم که انشاالله در چند روز آینده به سامان می رسد و تا حدودی هم به وضعیت جسمانی برسیم تا خدای ناکرده آسیبی نبیند.القصه که باید برنامه هایم را تابستانیزه کنم.همین چند روز اخیر هم نیز یادداشت کوتاهی برای تابناک نوشتم در مورد ترورهای خیابانی سال ۶۰ که از سی خرداد آغاز شد و نقش گروهک منافقین در سازماندهی این جنایات ضد ایرانی که در اینجا می توانید بخوانید.در این موضوع تحقیق و مطالعه زیادی کردم و تا حدودی به زوایای این واقعه و تشکلات منافقین نسبتا آگاهی دارم.این مسئله پیچیدگی بسیاری دارد و در مطلبی که نوشتم صرفا یک اشاره روایی کوتاه به این موضوع بود. سال گذشته (تحصیلی) برایم بسیار پر فایده و ثمر بخش بود. تجربه خوبی کسب کردم که احساس می کنم بودن و نبودنش برایم تفاوت بسیار داشت.بعضی اوقات به نظر می رسد برخی کارها چندان قرار نیست وزنی داشته باشد و بتواند انسان را تحت الشعاع خود قرار دهد.برای من درس دادن در مدرسه تا پیش از این تجربه، این گونه بود.برای اولین بار و اولین سال در یکی از مدارس نسبتا شناخته شده تهران مشغول به تدریس شدم.کلاس چهارم دبستان و درس فارسی و املا و مواجهه با نوعی از واقعیت اجتماعی که فقط نظریه اش را خوانده بودم.مواجهه با نسلی که زمین تا آسمان با خودم فرق داشتند.این تفاوت نسلی واقعا از زمین تا آسمان است.محمدرضا که همکار من بود خوب می داند منظورم چیست.نمی دانم از کجا و چگونه شد که اسم من در همان روزهای اول لو رفت.یعنی بچه ها فهمیدند که آن آقایی که سر کلاس فارسی تدریس می کند اسمش صالح است.ابتدا فکر می کردم که همه اقتدار و منزلت معلمی به باد رفت و این ناشی از این ذهنیت بود که فکر می کردم معلمی یعنی اعمال اقتدار و...موضعی نگرفتم و این فرصت را به بهانه ای برای همرنگ شدن تبدیل کردم تا بچه ها را بهتر بشناسم.کمی بعد لذت می بردم که مرا "آقا"صدا نمی زنند.البته نه همه بچه ها،اما همان هایی هم که اسم مرا صدا می زدند لذت می بردم.صالح بودن بسیار زیباتر از آقا بودن است.خیلی از بچه ها برایم نامه نوشتند.برای بعضی هم در دفتر خاطراتشان یادگاری نوشتم. هیچ سال تحصیلی برایم به این اندازه دوست داشتنی نبود.این روزهای سپری شده بی شک برایم خاطره خواهد شد.روزهایم را دوست دارم. |